لسان الملك سپهر
1743
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
پيغمبر هنگام وداع جهان چه بود ؟ گفت : از على بپرس . امير المؤمنين فرمود : پيغمبر را بر سينهء خود چفسانده بودم و سر مباركش را بر دوش من نهاد و گفت : الصّلاة ، الصّلاة . كعب گفت : آخر سخن انبيا اين باشد ، و بدين مأمورند و بر اين مبعوث شوند . بالجمله امير المؤمنين مىفرمايد : با من سخن مىكرد ، و آب دهان مباركش با من مىرسيد پس حال او ديگرگون شد ، و زنان از پس پرده بىقرارى مىكردند ، و من رسول خداى را اين چنين نتوانستم ديد . گفتم : اى عباس مرا درياب و به نيروى يكديگر پيغمبر را بخوابانيدم . درآمدن ملك الموت بر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله گويند : چون ملك الموت به صورت اعرابى رخصت يافت و درآمد گفت : السّلام عليك يا ايّها النّبى خداى ترا سلام مىرساند و فرمان داده كه بىاجازت تو قبض روح تو نكنم . فرمود : مرا با تو حاجتى است كه بباشى تا جبرئيل درآيد . در اين وقت خداى مالك دوزخ را فرمان كرد نيران جهنم را بميران ، و حوريان را حكم فرستاد كه خويشتن را به زينت كنند ، و ملايك را خطاب كرد كه بر صف شوند كه روح پيغمبر مىرسد و جبرئيل را فرمان رفت كه سندسى به حضرت پيغمبر بياورد . جبرئيل گريان حاضر حضرت شد ، پيغمبر فرمود : اى دوست مرا در چنين وقت تنها گذاشتى . عرض كرد : بشارت باد تو را كه مژده آوردهام . فرمود : چه مژدهاى ؟ عرض كرد : انّ النّيران قد أخمدت ، و الجنان قد زخرفت ، و الحور العين قد تزيّنت ، و الملائكة قد صفّت لقدوم روحك . فرمود : اينها نيكوست ليكن سخنى بگوى كه به آن دلخوش شوم . عرض كرد : بهشت حرام است بر انبيا و امّت ايشان ، پيش از آنكه تو و امّت تو درآئيد . فرمود : بشارت مرا افزون كن . عرض كرد : خداى ، با تو آن داده كه هيچ پيغمبر را عطا نفرموده ، همانا حوض